کوچولوی منکوچولوی من، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 19 روز سن داره

دلیل تازه زندگی

و تو پا به دنیا گذاشتی

1393/2/10 9:32
نویسنده : مامان سعیده
383 بازدید
اشتراک گذاری

 و تو متولد شدی سه شنبه 9 اردیبهشت 93 ...

صبح زود ساعت پنج بیدار شدیم البته من نخوابیدم که بیدار شم تمام شب رو بیدار بودم و منتظر . زود آماده شدم و  به خاطر استرس کمی بداخلاق بودم . خاله سمیه اومده بود از رفتنمون به بیمارستان فیلم بگیره اما چون من از همه زودتر آماده بودم و نشسته بودم تو ماشین موفق نشد . مامان پری رو برداشتیم و رفتیم به بیمارستان و من تو زایشگاه بستری شدم . تخت های کناری یه خانوم که دوقلو باردار بود و خیلی ریلکس بود انگار نه انگار دوقلو بارداره و شکمش اندازه یه تپه ی کوچیکه . تخت بعدی خانومی به اسم نگار بود که قرار بود بچه 6 ماهه اش رو سقط کنه و من رو خیلی متاثر کرد طفلک تو تبریز غریب بود و مادرش تو شهر دیگه بود و بچه به تجویز دکتر باید سقط می شد و من تو نگار دیدم که مادر از بسته شدن نطفه بچه مادر می شه چقدر عذادار بود چقدر فکر همسرش بود که بیرون تنهاست ...

ساعت 9 بلاخره دکتر با یک ساعت تاخیر اومد و من منتقل شدم به اتاق عمل حالم وصل نشدنی بود در ظاهر آروم بودم و منتظر اما در باطن آشوب بود . 

جونم برای علی کوچولو بگه از اتفاقات اتاق عمل آمپول بی حسی رو که زدن من احساس سکته بهم دست داد همه اش به دکترم می گفتم و اونم می گفت چیزی ات نیست و بعد هم پیش خانواده ام کلی مسخره ام کرد . من دردی نمی فهمیدم و فقط احساس خفقان بسیار بسیار شدید داشتم فقط حس می کردم دارن اعضای داخل شکمم رو جا به جا می کنن نگو اون جا به جایی ها مربوط به تو و شلنگ تخته انداختنت بوده . هنوز کامل خارجت نکرده بودن که با جیغ و داد حضورت رو اعلام کردی و دکتر گفت چقدر کولیه پسرت و من چشمام رو بستم و برات دعا کردم که سالم باشی که صالح باشی که خوش رو باشی و عزیز کرده . خواستم که زردی نگیری و خوش خواب باشی و بعد چشمام رو باز کردم و دیدمت که از گریه رنگت به سیاهی می زد و چشمات رو محکم بسته بودی و مشت هات رو می فشردی و کلی مو داشتی و این یعنی من شرط رو برده بودم دکتر می گفت بچه خودش شکل لامپ بوده از بس بی مو بوده و من گریه می کردم و می خندیدم و حس آسمونی بودن داشتم حس این که رو زمین نیستم متعلق به زمین نیستم حس این که با تو می تونم یه شوع دوباره داشته باشم و لحظه ای قلبم از پرپر زدن دست نمی کشید ...

دیگه بعد از دیدنت اشکم تا دو سه ساعت خشک نشد . بعد از عمل منتقل شدم به ریکاوری ... من که واسه خیر اونجا بودم اما دلم واسه اونایی که بیماری داشتن می سوخت . فکر کنم پرسنل بیمارستان باید به حال بیمارها بیشتر توجه کنن و وقتی اونا بدحالن نباید بی قید و لاابالی پرسه بزنن و بگو و بخند کنن مخصوصا وقت عمل  اصلا شکل چیزی که تو تلوزیون نشون می دادن نیست اینایی که منو عمل کردن داشتن بالا سر من غیبت یکی از همکاراشونو می کردن ....

تو ریکاوری بودم که یکهو منو بردن تو سالن فکر کردم انتظار تموم شده و  دارم منتقل می شم به اتاقم اما نگو انقدر کار من طول کشیده که مامان نگران شده و انقدر التماس کرده که حتما بچه ام چیزیش شده و نمی گید که آوردنش تو تا منو ببینه ... مامان که منو گریون دید دوباره نگران می شد من هی می گفتم بچه ام سیاه بود کلی مو داشت اما مامان فکر می کرد که چی شده و هی می پرسید چی شده مامان ؟ غافل از اینکه که من با حس مادر شدن رو زمین بند نبودم و اصلا تو باغ نبودم که زن فارغ باید به فکر بدحالی و درد خودش باشه نه واسه بچه اش و مادرشدنش پرپر بزنه و هی انگشتاش رو تکون بده که تا اومدن بچه اش بی حسی دست هاش برطرف شه تا بتونه بچه اش رو بغل کنه من بی خبر از همه جا که زن فارغ شده ایین مدلی و نیست و نمی فهمم که چرا مامان منتظر خبر بده

بعد از مدتی انتظار و اشک ریختن منتقل شدم به اتاقم که دیدم بابات و خاله سورپرایزم کردن و بابا یه اتاق وی آی پی گرفته و یه دسته گل بزرگ سفارش داده و خاله با بادکنک و کاغذ رنگی و عروسک و گل اتاق رو تزئین کرده از خانواده بابا فقط مادربزرگ و پدربزرگت بودن عمه زهرا مونده بود پیش پسردایی تازه به دنیا اومده بابا ، عمه لیلا هم که راهش دور بود و نیومده بود و عمو جاوید هم با خانومش مسافرت بود . اما کل خانواده من بودن . من هر کی سراغم می اومد گریه ام می گرفت از بس حالم خوش بود و نمی فهمیدم اینا چرا منتظر رفتار دیگه ای هستن مثلا آه و ناله و جیغ و داد و بی حوصلگی و ابراز درد و اینا . به نظر من که فارغ شدن اون جوری که ملت ادعا می کنن سخت و دردناک نیست و اتفاقا شیرین ترین تجربه یک زنه . البته شاید بدن من خیلی قویه. من که غیر از بی حس بودن بدنم تنها مشکلم انتظار برای آوردن تو از شیرخوارگاه بود .که دیر آوردنت و وقتی هم آوردنت انقدر دست به دست شدی که آخر از همه به من رسیدی جیگرم . مامان پری باز نگران بود که حتما بچه مشکل داره که نیاوردنش و بعد از آوردنت هم نگران بود که چرا چشمات باز نیست و حتما چشمات مشکل داره . بابا سجاد کلی در هم و بر هم بود معلوم بود چه استرسی کشیده از بغل کردن شما هم می ترسید . دایی داود هم بلد نبود بغلت کنه .  آخه شما خیلی ظریف و کوچیک بودی سه کیلو و نیم . وقتی دادن شیرت بدم از هر گوشه ای یه صدایی بلند شد جز بابا سجاد همه مردها رو فرستاده بودن بیرون . مامان جون معتقد بود نباید بهت آغوز بدم چون زردی میاره و مامان پری همیشه نگران نمی تونست راجب این مسئله تصمیم بگیره چون هم به حرف قدیمیا معتقد بود هم از تهدیدهای دکتر که گفته حتما باید آغوز بدم می ترسید . من که طرف دکتر بودم و با کمک سرم قندی بهت آغوز دادم اما مامان پری نگران بود که من یاد نمی گیرم چطور سینه ام رو تو دهنت نگه دارم و تو از گشنگی می میری و با همکاری مامان جون هی قنداب بهت می خوروند که دکتر گفت زیادش ضرر داره و فشارت رو می بره بالا . مامان جون اصرار داشت باید کاچی بخورم اما دکتر اکیدا گفته جز آب انبه نباید چیزی بخورم و باز مامان جون معتقد بود به خاطر زرد بودن رنگ انبه نباید بخورم چون زردی میاره و کلا هر چیز زردی رو نباید بخورم داروهای گیاهی مثل فلوس و ... هم واسه شما تجویز کرد و منو مجبور م کرد با پشت گوش انداختن تجویزهاش ناراحتش کنم . آخه می ترسیدم دکتر گفته بود  اگر سرخود تجویزات گیاهی رو انجام بدی هر اتفاقی واسه خودت یا بچه ات افتاد مسئول خودتی . تا شب همه مامان و باباسجاد پیشم موندن و بقیه رفتن و شما هی می خوابیدی و بیدار می شدی و سینه ام رو میک می زدی و مامان انقدرر حرص می خورد که کم مونده بود سینه منو از جا بکنه و خودش بهت شیر بده آخر هم قایمکی با سینه خودش امتحان کرد که تو ایرادی نداری و می تونی سینه نگه داری و مطمئن شد مشکل از نوک سینه منه که هنوز خوب بیرون نزده عصری همه برگشتن پیشم البته مامان جون زود اومد و زود رفت تا از پسر دایی مراقبت کنه عمو جهان هم که صبح نبود بلاخره اومد و  بابا سجاد یه ست طلا بهم هدیه داد که قبلا یه بار پشت یه ویترین بهش نشون داده بودم که چقدر قشنگه . شما خیلی بامزه گریه می کردی و با دست های کوچولوت هوا رو چنگ می زدی و با دهن کوچولوت تو هوا دنبال سینه ام بودی.

اون شب رو هم من تا صبح نخوابیدم هم درد داشتم که با کمک پرستار زیاد طول نکشید و هم نگران تو بودم. می ترسیدم گشنه باشی. واسه همین صبح که بابا داشت کارهای ترخیص رو انجام می داد و مامان جون و مامان پری بالای سرم حرف می زدن من هی چرت می زدم. اما جلوی خودم رو می گرفتم تا نخوابم بلاخره شما به خونه تشریف فرما شدی پسمل کوچولوی من

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)